عكس بازیگران ایرانی
 

 
تبلیغات
 
 

گالری عكس

عكس عاشقانه
عكس های مذهبی 

آمار

   یکشنبه 3 آذر 1387
بازدید های امروز :
بازدید های دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :
كل نظرات :

  

 

 

 
 
   
جستجو

 

تبلیغات



 
 
 
 

 حسرت

داستان عاطفی ,

حسرت

دخترک چند روزی بود که پاش شکسته بود و توی خونه مونده بود.از اینکه خونه نشین شده بود ونمی تونست راه بره کلافه شده بود .تصمیم گرفت به پارک بره تاحال وهواش عوض بشه .
وقتی روی نیمکت پارک نشست ،چشمش به دختری که د و پاش فلج  بود وروی نیمکت روبرو نشسته بود افتاد .از مادرش که اونو به پارک برده بود خواست تا روی اون نیمکت کنار اون دختر بشینه.
وقتی نشست سلام کرد وسر صحبت رو با اون باز کرد.با حالتی اندهناک وگلایه مند گفت، خیلی سخته که دیگران راه می رن وما نمی تونیم. دختری که پاهاش فلج بود با تعجب به اون نگاه کرد. دخترک ادامه داد،تازه امثال شماها رو درک می کنم. دختر در جوابش خندید .


ادامه مطلب
ارسال ناهید | نظرات () |روز:چهارشنبه 22 آبان 1387

 داستان زیباى شیخ صنعان و دختر ترسا

داستان عاطفی , داستان عجیب اما واقعی ,

www.miadgah.orgداستان زیباى شیخ صنعان و دختر ترسا

کسی در عبادتگاه نبود. شیخ بود و آن کس که می پرستید. در محیطی چنان
روحانی، شیخ رویش را به سمت منشا نور گرفته بود، ذکر می گفت و تسبیح می گرداند و اشک می ریخت و می رقصید...
***


ادامه مطلب
ارسال آرتمیس | نظرات () |روز:چهارشنبه 22 آبان 1387

 عشـــــــــق بـــــی پــایــان

داستان عاطفی ,

www.rahenarafteh.com عشـــــــــق بـــــی پــایــانپیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب دیدگی یا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خیلی عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود !
یكی از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !


ارسال آرتمیس | نظرات () |روز:پنجشنبه 16 آبان 1387

 داستان پنی سیلین

داستان عجیب اما واقعی ,

 

الکساندر فلمینگ (داستان پنی سیلین)

کشاورزی فقیر از اهالی اسکاتلند فلمینگ نام داشت. یک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزدیکی صدای درخواست کمک را شنید، وسایلش را بر روی زمین انداخت و به سمت باتلاق دوید...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فریاد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند. فارمر فلمینگ او را از مرگی تدریجی و وحشتناک نجات داد...


ادامه مطلب
ارسال ناهید | نظرات () |روز:سه شنبه 14 آبان 1387

 داستان زیبای فدای پروانه!

داستان عاطفی ,

در حیاط زندانی در خارج از شهر که با سیم خاردار حصار شده بود، زندانیان اجازه داشتند هر روز، چند ساعت برای هواخوری به حیاط بروند.
به آنها تأکید شده بود به حصار نزدیک نشوند؛ نزدیکی به سیم خاردار، فرار تلقی می‌شد. در یکی از روزها، یک زندانی متوجه پروانه خوشرنگی در روی سیم خاردا می‌شود و بدون اینکه به چیزی فکر کن، نزدیکش می‌رود تا فقط نگاهش کند.

نگهبان امانش نمی‌دهد و با گلوله‌ای او را نقش بر زمین می‌کند.


ارسال میعادگاه | نظرات () |روز:یکشنبه 12 آبان 1387

 نامه ای به خدا

داستان عاطفی ,
نامه ای به خدا
یک روز کارمند پستی که به نامه هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزان نوشته شده بود نامه ای به خدا !
با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود :
خدای عزیزم بیوه زنی 83 ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می گذرد . دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید . این تمام پولی بود که تا پایان ماه باید خرج می کردم . یکشنبه هفته دیگر عید است و من دو نفر از دوستانم را برای شام دعوت کرده ام .
ادامه مطلب
ارسال ناهید | نظرات () |روز:شنبه 11 آبان 1387

 گردشی فراموش ناشدنی

داستان عاطفی ,
گردشی فراموش ناشدنی
یکی از دوستانم به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از اداره اش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟"
پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان این ماشین را همین جوری، بدون این كه دیناری بابت آن پرداخت كنید، به شما داده است؟ آخ جون، ای كاش..."

ادامه مطلب
ارسال ناهید | نظرات () |روز:چهارشنبه 8 آبان 1387

 درسی از ادیسون

داستان پند آموز ,
درسی از ادیسون
ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه می كرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

ادامه مطلب
ارسال ناهید | نظرات () |روز:سه شنبه 7 آبان 1387
سایر صفحات

1 2 3 4 5 6 7 ...
عضویت در خبرنامه

برای عضویت ایمیل خودتون رو وارد كنید .
لینك دونی

داستان زیبای ظهر یک روز سرد زمستانی (-)
وبلاگ داستان های کوتاه و خواندنی با ظاهری جذاب (-)
آیا خدا هست؟ (-)
داستان بچه تخص (-)
داستان زیبای عجایب هفتگانه جهان (-)
داستان مردی که بازیگر شد !! (-)
کارتون های زیبا و بیاد ماندنی (-)
عکس های جذاب و دیدنی (-)
داستان زیبا و جذاب تله موش (-)
داستان رز (-)
من ماندم و قصه ای تمام (-)
سنجش عملکرد (-)
داستان زیبای عشق جوان به دختر (-)
داستان جذاب چاه (-)
داستان بسیار زیبای بهای عشق (-)
داستان ادبی و بسیار زیبای بیمار (-)
سایتی شاد و متنوع برای همه ایرانیان (-)
درک متقابل (-)
یک قصه آموزنده (-)
پدران مفتخر (-)
داستان عاطفی (-)
خود را تغییر دهیم نه جهان را (-)
یك داستان كوتاه عاشقانه (-)
یك ساعت ویژه (-)
بالهایت را كجا جا گذاشتی؟ (-)
داستان زیبای پیشگوئی (-)
دعای كشتی شكستگان (-)
ساكن دو محله (-)
داستان زیبای راه بهشت (-)
داستان زیبای طناب (-)
از هر دست بدهی از همان دست پس میگیری (-)
داستان خواندنی نیكی و بدی (-)
داستان كلك مردانه (-)
معجزه گل نیلوفر (-)
داستان معلم (-)
داغ دیده و تابستان (-)
دوست مرد بهتر است یا دوست زن ! (-)
داستان زیبای انتخاب درست (-)
داستان جذاب حمام (-)
داستان زیبا و خواندنی معاون دبیرستان (-)
لینك های متنوع